تبلیغات
تبلیغات
آخرین ارسال های انجمن
انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
نوشته شده توسط : علي كوچكي

 

 

           مطالب اين وبلاگ

در حال بارگذاري است  

 

وبلاگ قبلي من  

http://rahgozar47.mihanblog.com

 

 



:: بازدید از این مطلب : 73
|
امتیاز مطلب : 7
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
تاریخ انتشار : شنبه 22 / 10 / 1393 | نظرات ()
نوشته شده توسط : علي كوچكي

پسِ دیوارِ تو جایِ قدمی‌گریان است
در گُلِ خنده من، برگِ غمی‌گریان است

زندگی پیر شد و عشق، جوان است هنوز
به جوان پیریِ من، بیش و کمی‌گریان است

به که گویم که قلم را اَلَمَت داده به من؟
از که پُرسم که چرا هر قلمی‌گریان است؟

قیمتِ لحظه از آن در نظرم افزون شد
که پسِ هر نفسِ بی تو دَمی‌گریان است

تا دَمی‌وارثِ بیچاره جمشید منم
در لبِ ملّتِ من جام جمی‌گریان است

شاعر:گلرخسار صفی از تاجیكستان



:: بازدید از این مطلب : 94
|
امتیاز مطلب : 10
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
تاریخ انتشار : شنبه 22 / 10 / 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : علي كوچكي

اهل گردم ،دل دیوانه اگر بگذارد
نخورم می ، غم جانانه اگر بگذارد

گوشه ای گیرم و فارغ ز شر و شور شوم
حسرت گوشهء میخانه اگر بگذارد

عهد کردم نشوم همدم پیمان شکنان
هوس گردش پیمانه اگر بگذارد

معتقد گردم و پابند و ز حسرت برهم
حیرت این همه افسانه اگر بگذارد

همچو زاهد طلبم صحبت حوران بهشت
یاد آن نرگس مستانه اگر بگذارد

شمع می خواست نسوزد کسی از آتش او
لیک پروانهء دیوانه اگر بگذارد

شیخ هم رشتهء گیسوی بتان دارد دوست
هوس سبحهء صد دانه اگر بگذارد

دگر از اهل شدن کار تو بگذشت عماد
چند گویی دل دیوانه اگر بگذارد



:: بازدید از این مطلب : 138
|
امتیاز مطلب : 9
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
تاریخ انتشار : شنبه 22 / 10 / 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : علي كوچكي
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستین سرد نمناكش
باغ بی‌برگی، روز و شب تنهاست،
با سكوت پاك غمناكش.

ساز او باران‌، سرودش باد
جامه‌اش شولای عریانی‌ست
ور جز اینش جامه‌ای باید،
بافته بس شعلة زر تار پودش باد

گو بروید یا نروید هر چه در هر جا كه خواهد یا نمی‌خواهد،
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان،
چشم در راه بهاری نیست

گر ز چشمش پرتوِ گرمی نمی‌تابد،
ور به رویش برگِ لبخندی نمی‌روید؛
باغ بی‌برگی كه می‌گوید كه زیبا نیست؟
داستان از میوه‌های سر به گردون‌سایِ اینك خفته در تابوت پست خاك می‌گوید

 باغ بی‌برگی
خنده‌‌اش خونی است اشك‌آمیز
جاودان بر اسبِ یال‌‌افشانِ زردش می‌چمد در آن
پادشاه فصل‌ها، پاییز.



:: بازدید از این مطلب : 100
|
امتیاز مطلب : 12
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
تاریخ انتشار : شنبه 22 / 10 / 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : علي كوچكي

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای ز امروز ها دیروزها



:: بازدید از این مطلب : 73
|
امتیاز مطلب : 12
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
تاریخ انتشار : شنبه 22 / 10 / 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : علي كوچكي

چون بوی گل، نهفته به این انجمن درآ

یک بار بی خبر به شبستان من درآ

از در گشاده‌روی چو صبح وطن درآ

از دوریت چو شام غریبان گرفته‌ایم

بیرون در گذار و به این انجمن درآ

مانند شمع، جامه‌ی فانوس شرم را

بند قبا گشوده به آغوش من درآ

دست و دلم ز دیدنت از کار رفته است

ای سنگدل به صائب شیرین‌سخن درآ

آیینه را ز صحبت طوطی گزیر نیست

اشعار دیگر صائب: اینجا كلیك كنید



:: بازدید از این مطلب : 84
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
تاریخ انتشار : شنبه 22 / 10 / 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : علي كوچكي
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند
بلبل شوقم هوای نغمه خوانی میکند
همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست
طاقتم اظهار عجز و ناتوانی میکند
بلبلی در سینه مینالد هنوزم کین چمن
باخزان هم آشتی و گلفشانی میکند
ما به داغ عشقبازیها نشستیم و هنوز
چشم پروین همچنان چشمک پرانی میکند
نای ما خاموش ولی،زهره شیطان هنوز
با همون شور و نوا دارد شبانی میکند
گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان
با همین نخوت که دارد آسمانی میکند
سالها شد رفته دم سازم ز دست،اما هنوز
در درونم زنده است و زندگانی میکند
بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران میرسد با من خزانی میکند
طفل بودم دزدکی پیر و الیلم ساختند
اون که گردون میکند با ما نهانی میکند
میرسد قرنی به پایان و سپهر بایگان
دفتر دوران ما هم بایگانی میکند
شهریارا گو دل از ما مهربانان مشکنید
ورنه قاضی در قضا نامهربانی میکند


:: بازدید از این مطلب : 187
|
امتیاز مطلب : 14
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
تاریخ انتشار : شنبه 22 / 10 / 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : علي كوچكي

یكی از داستان های زیبا و معروف ادبیات ما « داستان فرهاد و شیرین و یا خسرو و شیرین » اثر نظامی می باشد . خسرو كه پادشاهی كامروا و عیاش است سعی می كند فرهاد را كه عاشق پاك باخته ی شیرین است از عشق ورزی به شیرین منصرف كند . در  اشعار زیر  خسرو با طرح پرسش هایی نه تنها قصد منصرف كردن فرهاد را دارد بلكه می خواهد میزان علاقه فرهاد را نسبت به شیرین بسنجد.

در اشعار زیر : مصرع اول سوال خسرو و مصرع دوم پاسخ فرهاد است  
 

نخستین بار گفتش کز کجائی

بگفت از دار ملک آشنائی

بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند

بگفت انده خرند و جان فروشند



:: بازدید از این مطلب : 189
|
امتیاز مطلب : 8
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
تاریخ انتشار : شنبه 22 / 10 / 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : علي كوچكي

خدایا چرا از من او را گرفتی که ماتم بگیرم

 

من اینسوی دنیا تو آنسوی دنیا چرا درد خود کم بگیرم

 

زروزی که رفته زپیشم او نامه ننوشته

 

زخاطر مگر برده او از دل یاد بگذشته

 

دریغا گذشته گذشته

 

دریغا گذشته گذشته

 

خدایا همه هستی ام را گرفتی

 

همه هستی ام را تو یکجا گرفتی

 

اگه یه روزی از این قفس پر بگیرم

 

روم سر زپایش نهم تا بمیرم

 

ویا زندگی را من از سر بگیرم

 

برای دانلود آهنگ « گذشته گذشته» از گلپا اینجا كلیك كنید 

 



:: بازدید از این مطلب : 1209
|
امتیاز مطلب : 13
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
تاریخ انتشار : شنبه 22 / 10 / 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : علي كوچكي

همه می پرسند
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها



:: بازدید از این مطلب : 78
|
امتیاز مطلب : 6
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
تاریخ انتشار : شنبه 22 / 10 / 1389 | نظرات ()

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد